شطحيات عموقاسم


تا يار که را خواهد و ميلش به که افتد...

2
الان تو لب هستم و هی منتظرم که پروفسور «آرتور کو» برام ايميل بزنه... پروفسور «روينا» ديشب گفت که بهش زنگ بزنم، منم امروز فوری رفتم و يه کارت اينترنتی خريدم و زنگ زدم...

اين بچه‌های روبات امدادرسان هم عجب سروصدايی می‌کنن... از صبح تا حالا که هر چی وسيله مسيله داشتن ريختن تو راهرو، از کتاب گرفته تا صندلی... از قاشق گرفته تا خودکار... نم‌دونم چرخ روباتهای ديگه... وااااااااااااااای بعدشم می‌خوان اين روبات فکستنی شون از روی همشون رد شه... الانم روفتن می‌خوان رباته به زورم که شده از پله‌ها بالا بره... بيچاره اونی که تو آوار مونده باشه و اين ربات بخواد ناجی اون باشه...

H   O   M   E

پنجره عمو